با یاد و نام خدا 

سلام دوستان

 

امروز روستا حال وهوای عجیبی داشت. یک لحظه که انسان با خود تنها

مي شد و به گذشته نه چندان دور مي انديشيد خاطراتي تلخ و شيرين

برايش زنده مي شد از كساني كه بين ما بودند و حالا نيستند تا اتفاقاتي

كه برايمان آن قدر شيرين هستند كه دوست نداريم از فكر آن خارج شويم/

برروي سيلبند روستا كه قدم مي زدم در كنار رودخانه اي كه چون فرزند

از هر دو طرف روستا را در آغوش گرفته  تا بيشتر مردم با آن ارتزاق كنند

خاطراتي عجيب ياد آوري مي شود.ياد آن روزها كه كنارهم بوديم دو سه

ساعتي را در روستا بودم اما از كنارهم بودن آن روزها هيچ خبري نيست

رفاقتهاي عجيبي كه بين دوستان بود و هر چند نفر با هم در تنها كوچه

روستا قدم مي زدند كه بعضي وقتها مي گفتند طواف هم اگر بود ديگر

تمام شده ولي دوباره مي چرخيدند تا اينكه كنار ترانز برق يا زير سايه اي

مي نشستند و با هم مي گفتند و مي خنديدند.يادشان بخير،اي كاش

مي شد دوباره آن روزها برگردد و بار ديگر كنارهم بودن را تجربه مي كرديم